در تربیت خویش تو را بس که از آنچه در دیگران نمی پسندی دوری گزینی. حکمت 412، نهج البلاغه

نیکوکاران

مرحوم حاج غلامرضا زمانی
اهداء ثلث اموال
و اهداء ثلث زمین مرکز موسسه
شادروان حاج سید اکبر حافظیان رضوی
اهداء منزل مسکونی
شادروان حاج سید محمد ابن الرضا
اهداء یک دربند مغازه
شادروان حاج حسین خاوری
اهداء سهام
شادروان حاج سید ابوالحسن سررشته دار
اهداء یک دربند مغازه
شادروان حاج احمد عرفانیان
اهداء وجه نقدی جهت باقیات الصالحات
شادروان حاج جواد ضیائی
اهداء یک قطعه باغ به متراژ 53000 متر مربع
شادروان حاج حسین جزینی
اهداء یک قطعه زمین بخ متراژ 2500 متر
شادروان حاج حسین ریحانی
اهداء یک بابت منزل مسکونی
شادروان حاج حسین زورمند قاسمی
اهداء منزل مسکونی
شادروان حاج ابوالحسن ابن الرضا
اهداء یک باب منزل مسکونی
شادروان حاج محمد تقی پورعلی
اهداء یک باب منزل مسکونی
شادروان حاج محمد تقی عباس زاده
اهداء یک باب منزل مسکونی
شادروان حاج محمد صابری
اهداء منزل مسکونی
یادی که از حاج محمد حسن صابری ماند
حاج محمد حسن صابری و صفیه علیزاده جریان جالبی از کمک به موسسه دارند.حاج محمد از طریق کمک‌های گاه و بیگاهی که می‌کرد با مجموعه آشنا شده بود. معلم بود و از این راه امر و معاش می‌کرد و خدا را شکر وضع مالی مناسبی داشت.
دستش به خیر بود و صفیه خانم هم مشوق اش.زندگی خیلی خوبی داشتند. حاج محمد خانه اش را به خاطر یتیمان به موسسه خیریه انصارالحجه(عج) واگذار کرد. می‌خواست یادگاری از او برای همیشه بماند اما دست تقدیر نگذاشت این آرامش ادامه دار باشد و او بیمار شد.
اولش حاج محمد فکر می کرد یک بیماری ساده و پیش پا افتاده است که زود به درمان می‌رسد اما کم‌کم پزشکان توضیح دادند مریضی لاعلاجی است و باید توکل به خدا کند.
حاج محمد خودش را باخته بود. اینکه می دید تا مرگ فاصله ای نیست و باید با همه چیز
خداحافظی کند. اما خیلی طول نکشید که با آن کنار آمد. کم کم به خود مسلط شد تا بتواند تصمیم های درستی بگیرد اولین موضوعی که به ذهنش رسید این بود که همسرش بعد از او چه خواهد کرد؟
دغدغه تنهایی او به فکرش انداخت خانه‌ای را که به انصارالحجه (عج) بخشیده بود را به نام همسرش برگرداند. باید تا دیر نشده این کار انجام می شد.
حاج محمد خانه را بر گرداند حالا خوشحال بود که همسرش بعد از نبود او زندگی راحتی
می تواند داشته باشد با خیال آسوده از دنیا رفت.
چیزی نگذشت که صفیه خانم تصمیم گرفت خانه را دوباره به موسسه برگرداند و خیلی زود آن را عملی کرد و ملکی که از همسرش مانده بود را به موسسه واگذار کرد با تصمیم مدیران ملک در 8 واحد ساخته شد که 6 واحد آن فروخته شد و دو واحد در اختیار همسر حاج محمد حسن مرحوم قرارگرفت. خدایش رحمت کند.
شادروان حاج محمد فلاح تفتی
اهداء ساختمان دارای 3 دستگاه آپارتمان و 8 دربند مغازه
شادروان حاج یوسف گرجستانی
اهداء سهام
شادروان سید ابوطالب صدرالادبائی
اهداء یک دستگاه آپارتمان
شادروان ماندنی واقفی
اهداء منزل مسکونی
روایتی از پیرمرد اهوازی که سرگذشتش با اهدا خانه به نفع یتیمان به پایان رسید
ماندگاری ماندنی
نام کوچکش ماندنی بود؛ ماندنی واقفی پیرمرد شوخ طبع اهوازی بود که معلوم نبود چطور گذرش به مشهد افتاده است و شهر ما، فرسنگ ها دورتر از اهواز.
شاید از سر تنهایی بود یا رغبتی که برای کار کردن با بچه‌های موسسه داشت بخشی از وقتش را با همراهی آن‌ها می‌گذراند. می‌گفت می‌خندید و تنهایی‌اش را از خاطر می‌برد.
تعریف می‌کرد بازنشسته شرکت نفت اهوازست. معلوم بود وضع مالی بدی ندارد دستش به خیر بود هرجا و هر زمانی که حس می‌کرد کاری از دستش ساخته است کم نمی‌گذاشت.
مرد جنوب خیلی در مورد خودش حرفی نمی‌زد. درمورد گذشته اش، خانواده اش واینکه چرا بین این همه اسم، نامش ماندنی شده است. اما کم‌کم دست‌مان آمد ماندنی کسی را ندارد. نه زن و همسری و نه فرزندی که پایبندش کند، اما خدا همیشه با او بود و لطف امام رضا(ع) که همسایه دیوار به دیوار خانه اش شده بود.
شاید هم به همین خاطر نامش ماندنی شده است؛ اینکه فرزندی برای پدر و مادرش نمی‌مانده است جز خود او .
ناشکر نبود و تسلیم حق. به نان بخور و نمیری قانع بود و مدام شکر می‌گفت اینکه می‌تواند راه برود و خدمت کند. رفت و آمدش به موسسه که با یتیم‌ها و خانوادههایشان سر و کار داشت هم از تنهایی درش آورده بود و هم هدف آینده‌اش را شفاف و مشخص می‌کرد.
اولش مردد بود که خانه‌ای که با سرمایه و اندوخته تمام عمر خریده است را به چه کسی ببخشد و بسپارد که ماندگارترست.
پیرمرد بیمار شده بود اما هنوز هم از پا نیفتاده بود شاید از اشتیاقی که به خاطر رفت و آمد به موسسه داشت. همراهی با بچه‌ها برایش سرگرم کننده بود خوشحال از اینکه خدا چنین راهی در مسیر زندگی‌اش گذاشته است. این هم لطف خدا بود که آخرین فصل‌های زندگی را درجمع متفاوت نیکوکاران بگذراند.
ماندنی حال و روز خوشی نداشت. بیماری همراه شده بود با پیری وتنهایی اما مطمئن بود خدا هیچ بنده ای را از لطف خودش محروم نمی‌کند.
دیگر جای هیج شک و شبهه‌ای نمی‌ماند از او آنچه می‌ماند خانه‌ای در میدان عدل خمینی بود
یعنی همه سرمایه زندگی‌اش ..
خیلی زود تصمیمش را گرفت و اعلام کرد می‌خواهد آن را به نفع خانواده های یتیم تحت پوشش موسسه واگذار کند.
ماندنی به قدری از تصمیم خود خوشحال بود که روال واگذاری و اهدا خانه را بی هیچ وقفه ای پی‌گرفت و با رغبت تمام خانه اش را بخشید خیلی طول نکشید که دنیا را با همان میراث ماندگارش گذاشت و با خیال راحت به دیدار حق رفت.
بعد از مراسم کفن و دفن چون تکلیف املاک اهدایی را هیات امنا مشخص می‌کند و باید اجازه فروش آن را بدهد موضوع در جلسه مطرح شد و قرار شد به صورت مزایده به فروش رود و سود آن خرید جهیزیه برای نوعروسان شود. هدیه ی که هر عروسی از آن استفاده کند شادی اش را به پای ماندنی خواهند نوشت.
شادروان سید مهدی سیدالحسینی
اهداء منزل مسکونی
شادروان حاج میرزا باقر رضوی سطوتی
اهداء یک باب منزل مسکونی
شادروان حاج مهدی زورمند قاسمی
اهداء یک دربند مغازه
شادروان حاج محمد حسن مهتدی
اهداء منزل مسکونی
شادروان حاج محمد ابراهیم توسلی تهرانی
اهداء یک باب منزل مسکونی
شادروان حاج عبدالرضا غنیان
اهداء مغازه
شادروان حاج مجید جوهری مجد
اهداء 6 دستگاه آپارتمان
شادروان حاج سید حسین صادق زاده طباطبائی
اهداء 4 باب منزل مسکونی
شادروان حاج رمضان علی خیرآبادی
اهداء منزل مسکونی
شادروان حاج حسین عطارباشی
اهداء منزل مسکونی
شادروان حاج جعفر کوچک زاده
اهداء یک دانگ مغازه
مرحومه صوبیه خاطری
اهداء منزل مسکونی
خوابی که ثوبیه خاطری می‌بیند
ثوبیه خاطری خدمتکاری در کرمانشاه بود و از کارگری درخانه دیگران روزگار می‌گذراند. نه کس و کاری داشت و نه فک و فامیلی.
اما دل به یاد خدا داشت و همیشه همه چیز را به او وا می گذاشت. توکل ثوبیه، قوی‌تر از آنی بود که بخواهد چیزی از یاد خدا دلسردش کند اما حسرتی بر دلش سنگینی می‌کرد که
نمی‌توانست با صاحبخانه مطرحش کند. وقتی می‌دید آن ها هر چند وقت یکبار به مشهد سفر
می‌کند و خدمت آقا علی بن موسی الرضا(ع) می‌رسند ناخودآگاه دلش می‌شکست. ثوبیه هم دلش سفر می‌خواست. آن هم آمدن به مشهد و زیارت علی بن موسی الرضا(ع). اما دستش خالی بود.
عادت نداشت خیلی حرف بزند. چیزی نمی‌گفت. هر وقت فرصتی پیش می‌آمد از همان راه دور به حضرت سلام می داد و می‌خواست او را هم به آرزویش برساند تا این که خواب می بیند؛ رویای صادقانه.
امام رضا(ع) به خواب ثوبیه می‌آید و او را به شهر خود دعوت می‌کند. برای چندمین بار چشم‌هایش را می‌بندد و به خواب دیشبش فکر می‌کند "ثوبیه به مشهد بیا به این نشانی برو حرم پیش عزیزیان. بگو دنبال کار آمده ام. خیالت راحت باشد ما هم برایت کار جور می کنیم و هم خانه. به مشهد بیا .".
می‌داند جای درنگی نیست. حضرت دعوتش کرده است. در اولین فرصت به ترمینال می‌رود و بلیط برای مشهد جور می‌شود. دل توی دلش نیست عزیزیان کسی هست که وجود خارجی داشته باشد یا نه. دوباره چشم‌هایش را می‌بندد و به خوابش فکر می‌کند که حضرت گفته بود ما هوایت را داریم خیالت جمع و راحت.
به مشهد که می‌رسد. از غربتی که توی شهر بزرگ دارد هراس برش می‌دارد. اما تا دیر نشده باید به نشانی داده شده برود؛ عزیزیان. این نام را بارها با خود تکرار می کند و با همان نشانی‌های داده شده در خواب سراغش می‌رود. شوک زده می‌شود وقتی می‌فهمد همانی که حضرت در خواب نشانش را داده است مشهد است و به همان آدرس.
دلهره و شوق با هم آمیخته و او را مبهوت می‌کند یعنی می‌شود امام رضا(ع) تا این اندازه نظر لطف داشته باشد.
رفتن سراغ عزیزیان وقت و موقع می‌خواهد و زمان برسد اما قرار ملاقات خیلی زودتر از آنچه که فکرش را می کند داده می شود.
ساده و بی تکلف حرفش را می‌زند همان چیزی که به ذهن می آید عنوان می‌کند. دنبال کار
آمده ام. ترجیح می دهم حرم و خانه حضرت باشد. شاید باورتان نشود نشان شما را هم آقا در خواب داده اند..
بر خلاف همیشه و قوانین و مقررات سخت و پیچیده مجموعه عزیزیان خیلی راحت می‌پذیرد و قبول می‌کند که در مهمانسرا خدمت کند.
ثوبیه باورش نمی‌شود این قدر همسایه با حضرت شده باشد. بابت خدمتش حق الزحمه ای بگیرد و زیارت هر روز هم به پا باشد.
بابت این نعمت هر روز خدا را شکر می کند و ازحضرت توفیق بیشترمی‌خواهد. تمام تشویش و هراسی که از ابتدای ورود به مشهد داشته است برایش تبدیل به امید و امنیت شده است.
روزگار می گذرد و قسمت می‌شود از اندوخته ها و دارایی که دارد ملکی بخرد. کوچک و محقر اما با برکت. تصمیم می‌گیرد حالا که این خانه اهدایی حضرت به اوست. او هم به خانواده های یتیم هدیه اش کند.
تصمیمش را می‌گیرد و با معرفی دیگران موسسه خیریه انصار الحجه(عج) را پیدا می‌کند و سراغش می‌رود و
می‌گوید: نه همسر و فرزندی دارم و نه پدر و مادری جز همین ملک هم نداشته‌ام که بخواهم ببخشم.
تحقیقات آغاز و شرایط پیرامونی آن سنجیده می شود. ثوبیه بیمارشده است و هنوز مراحل اداری برای ثبت خانه به نام انصارالحجه(عج) به پایان نرسیده است .حال ثوبیه روز به روز
وخیم تر می شود و دلواپسی اش بیشتر . این که پیش از بخشیدن خانه چشم روی هم بگذارد.
اما باز هم حضرت با لطفش دستش را می‌گیرد و به او فرصت ماندن می دهد. مراحل قانونی که به اتمام می رسد چند روز بعد هم ثوبیه از دنیا می رود. در حالی که وصیت کرده است هر سال عاشورا که می شود یک ختم قرآن به نیتش قرائت شود.
موضوع فوت او را به اطلاع آیت ا.. طبسی می رسانند اینکه ثوبیه خاطری تمام کرده است از طرف تولیت دستور می رسد او را رایگان در خواجه ربیع مشهد دفن کنند و در حقیقت خانه آخرتش را هم آقا می دهد و شاید کسی باورش نشود خانه 50 متری ثوبیه چه برکتی دارد.
مرحوم حاج یونس شگفتی
مددکار
خدمتی که حاج یونس شکفتی کرد
روایت خدمتگزاری حاج یونس شکفتی به سال ها پیش باز می گردد. تقریبا به همان ایامی که موسسه خیریه انصارالحجه‌(عج) هنوز شکل رسمی خود را نگرفته بود و تشکیلات به وسعت امروز نبود .
اگر ارادت و همت حاج یونس و چند نفر دیگر نبود هیچ وقت موسسه پا نمی‌گرفت.
شغل اش آزاد بود و به لطف خدا مال با برکتی داشت. این موضوع را همیشه مدیون لطف خالقش می‌دانست واعتقاد داشت ما مدیونیم اگر در حق اولاد یتیم کاری نکنیم.
حاج یونس از سیاست گذاران اولیه و جز هیات امنا بود و به خاطر همین هرکاری در حوزه موسسه قرار به انجامش بود پیشقدم می شد.
اعتقاد داشت از پولی که برای بچه ها یتیم کمک می شود تمام آن باید صرف خودشان شود
بی هیچ دخل و تصرف.
حاج یونس به این اصل تا آنجا مقید بود که جلسه‌های هفتگی هیات امنا را هم به هزینه خود صبحانه می‌داد و می‌گفت: مال یتیم برای خود یتیم است.
در همان ابتدای تشکیل موسسه، مجموعه ای که به نام رادیولوژی سعادت بود را خریداری کرده و برای وسیع شدن به انصار الحجه(عج) الحاق شد.
حاجی بعدها منزل شخصی اش را وقف کردند با چند شرط یا سالن کتابخانه شود و یا زائر سرا. این طور بودکه کتابخانه قلم که یکی از مجموعه‌های کم نظیر در مشهدست پا گرفت.
حاج یونس عمری را با عزت و آبرو زندگی کرد بعد از وفات و به وصیت خودش به کربلا انتقال داده شد تا کنار پسر و نوه شهیدش آرام گیرد. روح و همه خدمتگذاران شاد و آرام.
سرکار خانم پری دیده بان
اهداء یکدستگاه آپارتمان
اهدایی آموزگاربه ایتام
دیده اید برخی ها می‌گویند این وسیله یا پول از پدرم به من ارث رسیده است. ارث یا ما ترک چیزی است که از ته مانده زندگی آدم ها برای نسل بعد می‌ماند؛ مثل فرضا ماشین یا گوشی همراه حتی مقداری پول و زمین.
هر آدمی معمولا از خود چیزی به ارث می‌گذارد اما میراث به اقدامات موثر ما آدم‌ها برمی‌گردد
و تا جایی که باقی بماند نام موسس یا بانی خود را زنده نگه می‌دارند مثل این که کسی بانی ساخت مدرسه و آموزشگاهی شود تا هر زمان دانش آموزی که در آن آموزشگاه تحصیل کند به محلش گفته می‌شود میراث خیر مدرسه ساز.
ارث گاهی ممکن است علیه یک نفر استفاده شود و درست و به موقع و به جا خرج نشود اینکه مال یک نفر تلف شده وبرخلاف میل و اشتیاقی که دارد در مسیری که خیلی صحیح و به راه نیست به کار گرفته شود اما میراث برخلاف این است. دقت کنید میراثی که می‌گذارید حتی
می‌تواند بعد از بسته شدن پرونده زندگی هم به کارتان بیاید و به کارهای خیرتان اضافه کند.
پری مشهور دیده بان آموزگار است؛ یعنی هنوز هم خودش را آموزگار می داند. زندگی پر فراز و نشیب دیده بان در 90 و چند سالگی ادامه دارد و دستش به خیر ست و از آن غافل نبوده است. همسرش سال ها پیش به رحمت خدا رفته است و حاصل زندگی مشترک او یک فرزند است.
دیده بان به صورت اتفاقی با موسسه خیریه انصارالحجه (عج) آشنا می‌شود. مراوده و گفتگو با متولیان مجموعه در رابطه با فعالیت‌ها پیرامون خانوادههای یتیم برایش قابل توجه می شود و دوست دارد در این کار دخیل باشد.ارتباط بیشتر اعتمادش را محکم تر می کند و بهانه‌ای می‌شود برای اینکه منزل شخصی اش را برای اهدا در اختیار موسسه بگذارد با این شرط که ماهیانه تا مبلغ یک میلیون تومان از درآمد آن به خودش اختصاص یابد.
شرط پذیرفته می شود درحالیکه آپارتمان اهدایی بعد از مرمت و بازسازی در جهت کار موسسه استفاده می‌شود و خانم آموزگار مبلغ ماهیانه را هم به نذر و نذورات اختصاص می دهد و همان را هم برای خانواده های یتیم سفارش می کند تا میراثی که از او می ماند نامش و یادش را زنده نگه دارد
مرحومین محمد جواد و زهرا کدیور
بانی ساخت مجموعه مسکونی در طبرسی
جریان بر می‌گردد به سال‌های دور، به 40 و چند سال گذشته شاید هم بیشتر. گرچه انقلاب نبود و زمزمه های مردمی برای پایان حکومت شاهنشاهی از دور و نزدیک شروع شده بود اما ارادت و اعتمادی که مردم نسبت به موسسه و کمک به ایتام داشتند قوت داشت و پررنگ بود. این ارادت و عشق و علاقه مردم در هیچ زمانی کم نشده است.
همین که آدم‌ها با واسطه و بی واسطه با مجموعه آشنا می شدند دل از آن نمی‌کندند و حتما یکی از اعضا یا و همراهان آن می شدند. حتی اگر نمی توانستند و قادر نبودند به لحاظ مالی کاری انجام دهند اما خود را خدمتگزار موسسه می‌دانستند.
جریان همراهی مرحوم محمد جواد و زهرا کدیور خواهر و برادری که نام و یادشان در ردیف خدمتگزاران مجموعه محفوظ است به همان دوران پیش از انقلاب برمی گردد.
محمد جواد کدیور به واسطه یکی از دوستان با موسسه آشنا می شود. چیزی نمی‌گذرد که در
لابه‌لای رفت و آمدی که به مجموعه داشته متوجه خدمات گسترده آن نسبت به خانوادههای یتیم می شود.
لطف خدا به زندگی حاج محمد جواد آقا کم نبوده است او به واسطه صدای خوشی که خدا عنایتش کرده بود مداحی اهل بیت را می‌کرد. عنایت و عشق خدا به زندگیش آن قدر بود که از کشاورزی به مال و منال خوبی رسیده بود و دستش به دهانش می رسید. در همان ایام تصمیم می‌گیرد چیزی را به نام خود ماندگار کند و بتواند محبت بی اندازه خدا را تا اندازه ای جبران نماید.
روزها محاسبه می‌کند که چه چیز می‌تواند به کمک خانواده‌هایی بیاید که سرپرست خود را از دست داده اند. تصمیم به اهدا زمین می گیرد؛ خود با همراهی خواهرش زهرا کدیور .
خواسته خود را با مسئولان موسسه در میان می‌گذارد و نظر آن‌ها را می‌خواهد. با شور و مشورت بنا بر این می‌شود زمین را آن ها در اختیار موسسه بگذارند و ساخت و ساز را خود مجموعه تقبل کند.
این موضوع به همان ایام قبل از انقلاب برمی‌گردد و اهدا یک قطعه زمین از حاج محمدجواد آقا متولیان موسسه را به فکر ساخت مجموعه ای برای اسکان خانواده هایی یتیمی می اندازد که بضاعت چندانی نداشتند و حتی برخی هایشان ناتوان از پرداخت اجاره مسکن بودند.
حاج محمد جواد آقا به کمک همشیره قطعه دوم را هم واگذار می‌کنند و درمجموع 8 هزار و 400 متر مربع زمین در بلوار طبرسی شمالی اختصاص به مسکن مددجویان موسسه خیریه انصارالحجه (عج) می‌یابد.
ساخت و ساز که به اتمام می‌رسد انقلاب شده است و حدود 100 واحد ساخته و تحویل مددجویان کم بضاعت می شود.
گرچه سال ها بعد محمد جواد کدیور و خواهرش زهرا کدیور از دنیا می روند اما به یقین روحشان هنوز هم از کاری که در حق خانواده های یتیم کرده اند شاد و مسرورند. خداوند همه نیکوکاران را پاداش خیر دهد ان شاا..